تبليغاتX
پاراگراف آخر
 


یک: زندگی اما این گونه می گذرد: انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند و او ناخواسته خود را وسط اجرایی متفاوت می بیند.

عشق های خنده دار - میلان کوندرا
دو: مهر ِ هشتاد و شش؛  یه پسر خوش تیپ اومد تو اتاق انجمن. سلامو صحبتو آشنایی، اون موقع مسئول روابط عمومی انجمن اسلامی بودم. می گفت عشق سینماست. گفتم بیا با هم راهش بندازیم. بچه ها رو جمع کن، فیلم بذاریم، حرف بزنیم، مجله درآریم...شمارمو گرفت...بعدا فهمیدم تو گوشیش ذخیره کرده "جعفری،عمومی"...معلوم بود اینم دیوونست.
سه: آدم هر چقدر پرت و پلا باشه بازم به یه جایی از این دنیا وصل می شه، خوبیش همینه، بدیشم همینه.

سفر، محمود دولت آبادی
چهار: آبان هشتاد و شش؛ از "لئونه" و "سام پکین پا" حرف می زدیم و می رفتیم خونه...هر دو عاشق قهرمانای کیمیایی بودیم. من بهش گفتم چقد ترانه ی "مرد تنها" ی فرهادو دوست دارم...می گفت رضا موتوری آخرشه...عاشق بهروزم.

پنج: مهر هشتاد و هفت؛ یه مجله سینمایی در آوردیم...گفتم: رامین اسم "سینماتوگراف" چطوره؟
دوست داشت.
شش: همه چی از وقتی شروع می شه که طرف یکی از رازهاشو بهت می گه. مهم نیست چیه؛ بهش نزدیک می شی...الکی الکی می شه جزئی از وجودت. می شی یه تیکه از گذشتش...

هفت: مرداد نود می گفت: خدا می دونه چقد دلم تنگ شده داداش. یه ماه شد که اینجام. احتمالا پس فردا دوره ی دومم رو شروع می کنم. تاس شدم حاجی...
هشت: عصر جمعه، شهریور نود؛ یه کتاب تو دستم بود...مجموعه عکسای فیلم "محاکمه در خیابان". نشسته بودم کنار تختشو واسش ورق می زدم...دوتایی با هم. از اون لحظه های ناب دوتایی. به قول استاد، از اونایی که با تیغم پاک نمی شه.
نه: اسفند نود؛ گفتم: حالم به هم می خوره از این که بگم تحمل کن، دووم بیار، وقتی حتی نمی تونم یه ذره از دردی که داری می کشی رو حس کنم اما می دونی که خیلی ها وجودشون بسته به یه لحظه ی توئه. یادته خودت همیشه می گفتی ما هستیم به خاطر اونایی که دوستمون دارن...و نه حتی اونایی که دوسشون داریم...
سیر گریه کردیم...

ده: هفته آخر اسفند نود؛ می گفت: خیلی حال کردم پا به پا اومدی، خیلی وقت بود بغض داشتم...از اسب افتادیم، از اصل که نیوفتادیم. بغضمون هنوز محرم نامحرم می شناسه.
یازده: پزشک متخصص: یه چیزی رو می دونید خانوم باربارا؟ سرما خوردگی نبود. پسرم داشت دندون در می آورد. تمام شب رو گریه کرد. صبح انگشتمو توی دهنش فرو بردم، می تونستم یه برجستگی تیز کوچیک روی لثه های پایینیش احساس کنم. یه دندون بود. بعدش پدرم اومد تو اتاق. لباسش رو پوشیده بود و می خندید. دهانش رو باز کرده بود و جای یه دندون افتاده رو نشون می داد. خودش دندونش رو کنده بود. من بهش گفتم بچه تازه اولین دندونش در اومده، اونم خندید...چه تقارن جالبی باربارا

فرمان دوم از ده فرمان کیسلوفسکی
دوازده: خاطره، حافظه ی آدمیزاد، بچگی، پیری، ترسیدن، عاشق شدن، غربت، تنهایی، شادی...این ها چه مفهومی داره؟ اصلا "بودن" چه مفهومی داره؟ شاید همه ی این چیزا به اضافه ی یه عالم چیز دیگه بشه زندگی؛ اما خود زندگی چیه؟ منظورش چیه؟ اگه به این می شد جواب داد حتما نوشتن از بهار و این همه رفت و آمد سال راحت تر بود.
راستش هر بار اینو از خودم پرسیدم و فکر کردم که زندگی چی می تونه باشه از دستش دادم. فقط می دونم فرق بودن با نبودن چقدر کمه، چقدر کوتاهه، مثل برداشتن یک مشت خاک از توی کویر، همین.
تنها چیزی که ارزش داره بهش فکر کنی و همه چیزتو پاش بذاری مال اون قسمت از بودنه که بشه یه تکونی داد؛ یه تاثیری گذاشت. اون جاست که بودن جای خودشو به موندن میده. اون جاست که دیگه می مونی، تا تهش می مونی و از اون جاست که یه چیزایی مفهوم پیدا می کنه؛ مثل جنگیدن، دووم آوردن. مثل هنر، مثل یه قاب عکس، مثل دوست داشتن، مثل یه خاطره، مثل آزادی، مثل رفاقت.
سلامتی همه ی اونایی که هستن و می مونن. سلامتی رامین.

...

پاراگراف آخر: از حسین جعفری رفیق کهنه ام خواستم آغاز بهار را مهمان این خانه باشد. حسین پذیرفت و نوشت.


نوشته شده توسط مصطفی پیوندی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 |